محرمانه‌ی لوس‌آنجلس-جستجوی آرمان‌شهر یا صرفاً تلاش برای زنده ماندن؟

پس از قرن‌ها تلاشِ ناکامِ بشر برای یافتن اتوپیای آرمانی، او به این فکر افتاد که شاید اصلاً شهرهایی همچون آتلانتیس وجود نداشته باشند و او خود باید آن را بسازد. متنی که در شروع فیلم سید هاجنس (دنی دویتو) در حال تحریر برای چاپ در مجله هاش-هاش است نیز در ابتدا تلاش می‌کند تا تصویری بهشت‌گونه از لوس‌آنجلس با عاریه گرفتن از واژه‌هایی که در توصیف رویای آمریکایی آن زمان استفاده می‌شد ترسیم کند. این توصیف لوس‌آنجلس شاید یک بیان زیبا از تصور رایج عمومی از این شهر باشد. حقیقتی باورپذیر برای بسیاری از آمریکایی‌ها – و شاید حتی غیرآمریکایی‌ها – از زندگی که توجیه کننده تقلا برای بودن و ماندن در دل این شهر و صنعت مسلط بر آن یعنی سینما است.

فیلم مملو از شخصیت‌‌های به یادماندنی هست که چنان معرفی و پرداخت شده‌اند که هر یک به تنهایی برای نقش اول یک فیلم بلند کفایت می‌کنند؛ این یکی از دلایلی هست که باید فیلم را با دقت و توجه ویژه به کاراکترهایش تماشا کرد. از طریق همین شخصیت‌ها هم هست که کرتیس هانسون (کارگردان) فضای کلی و جو حاکم بر شهر لوس‌آنجلس در دهه‌ی ۱۹۵۰ میلادی را در ذهن ما ترسیم می‌کند و مفاهیم و پدیده‌های شاخص آن زمان را مثل حرص و طمع، زرق و برق، رشوه و فساد، پول و ثروت، شهرت و شهوت و عشق به قدرت را یکی پس از دیگری در یک قاب مجتمع کرده و بر ذهن مخاطب می‌کوبد.

در همان اوایل فیلم، کارگردان با تایپ نام هر یک از شخصیت‌ها در کنار چهره‌شان و طی خلق یک موقعیت، آنها را یک به یک با ویژگی اخلاقی بارزشان یا به عبارت صحیح‌تر از آن جنبه‌ای که قصد دارد تا در ابتدا آنگونه تصور شوند، به مخاطب معرفی می‌کند. برای آنکه جدیت اد اکسلی (گای پیرس) را در تبدیل شدن به یک کارآگاه پلیس وظیفه‌شناس و درستکار نشان دهد، او را در مقابل توصیه‌های رییسش (طراح پشت صحنه اکثر جنایت‌های سازمان‌یافته) برای اجتناب از این کار قرار می‌دهد. چنان تصویر مصممی برای او در همین ابتدا ترسیم می‌کند که عکس‌العمل‌های او تا نیمه‌های فیلم برای مخاطب قابل درک و پیش‌بینی می‌شود. دیالوگ‌های این قسمت را همچون سایر قسمت‌های فیلم، باید خوب به ذهن سپرد. زیرا کرتیس هانسون این‌گونه است که در بخش‌های پایانی فیلم ما را غافلگیر می‌کند.

با شیوه‌ای مشابه، شخصیت باد وایت (راسل کرو) همچون در کنار هم گذاشتن قطعات پازل به نمایش گذاشته می‌شود تا ما در ابتدا تصویری خشن و نه‌چندان باهوش از او داشته باشیم. او که پلیسی متعهد است همانند آنچه که دادلی اسمیت (جیمز کرومول) در ابتدای فیلم به اد اکسلی توصیه می‌کند، از هر روشی برای اجرای عدالت استفاده می‌کند. همچنان که برخوردهایی خشن و عکس‌العمل‌های تندی را از او شاهد هستیم، به موازات سادگی یا به عبارتی کم‌دقتی او را می‌بینیم. به طور مثال او تفاوت بانداژ دماغ شکسته و پانسمان بینی عمل شده – که در آن دوران به شدت رایج شده بود – را متوجه نمی‌شود.

البته در هالیوودی که همه تلاش می‌کنند تا مانند ستاره‌ها باشند، تشخیص اصل از فرع و اصلی از قلابی کار ساده‌ای نیست. کسب و کار پردرآمد پیرس پاچت (دیوید استراترن) هم از این طریق است؛ او با جراحی پلاستیک، فاحشه‌ها را به شکل ستاره‌های سینما درمی‌آورد. عملی که فاحشه‌ها به راحتی به آن تن می‌دهند تا جدای از رونق کسب و کارشان، شاید این شباهت ظاهری، هرچند ناامیدانه، نتیجه‌ای مشابه سرنوشت افراد صاحب شهرت و ثروت را موجب شود. این موضوع آنچنان است که یک مادر به سختی می‌تواند جسد دخترش را شناسایی کند. این موضوع در حد ظاهر باقی نمی‌ماند و به تدریج تشخیص پلیس از تبهکار هم دشوار می‌شود. در این فیلم بارها در موقعیت‌های مختلف بر روی پلیس لوس‌آنجلس تمرکز می‌شود؛ از وصف شهر در ابتدای فیلم تا بیلبورد استخدام پلیس در میانه فیلم، بر اهمیت پلیس در این شهر تأکید می‌شود و بقای سیستم موجود، بسته به حضور یک پلیس قوی و مقتدر برای کنترل جنایت‌های سازمان‌یافته به شکلی بی‌حاشیه است.

یک سوم پایانی فیلم جاییست که کارگردان فروریختن تصورات ما از کاراکترها و عیان کردن بُعد جدیدی از شخصیت آنها را آغاز می‌کند. باد وایت که به ظاهر شخصیت باهوش و فکوری نیست و علاوه بر آن جذابیت ظاهری چندانی هم ندارد، موفق می‌شود دل فاحشه باکلاس فیلم یعنی لین براکن (کیم باسینگر) را ببرد آن هم نه با پول و زور بلکه به واسطه شخصیت و رفتارش. باد وایت که به دلیل صحبت‌ها و تشویق لین براکن، اعتماد به نفس بیشتری نسبت به ذکاوتش پیدا کرده، تصمیم می‌گیرد تا دست به‌کار شده و پی به اسرار پشت پرده جنایت کافه‌ی نایت اول ببرد. ما در تردید درباره کم‌هوشی باد وایت تنها نیستیم. هنگامی که اد اکسلی و جک وینسنز (کوین اسپیسی) – پلیس خوش لباسی که رابطه‌ی خوب و سودجویانه‌ای با عوامل فیلمسازی و مجله هاش-هاش دارد– در حال پاییدن باد وایت و چشم‌چرانی پشت پنجره خانه لین براکن هستند، این تردید را به زبان می‌آورند. مشابه این جمله را مجدداً از زبان مسئول بایگانی اداره‌ی پلیس می‌شنویم؛ گو اینکه کارگردان می‌خواهد با بی‌رحمی تصوراتی که تماشاچی به واسطه موقعیت‌های مختلف از شخصیت کاراکترهای فیلم در ذهن خود ساخته را درهم‌کوبد.

تصمیم جک وینسنز برای همراهی با اد اکسلی پس از دیدن عزم او برای حل معمای نایت اول، مثال دیگری از تغییر رفتار یا مواجهه با جنبه‌ی جدید از شخصیت کاراکترهای فیلم است. کارگردان به چالش کشیدن پیش‌بینی‌های مخاطب را با همکاری تنگاتنگ اد اکسلی و باد وایت پس از یک نزاع فیزیکی شدید ادامه می‌دهد. اما تیر خلاص به تصورات ما، در پایان مخمصه‌ای است که این دو در منطقه‌ای خالی از سکنه در آن گرفتار آمده‌اند. پیش از این، وسواس اد اکسلی حتی در اندک نادقیقی ساعت دیواری اداره‌ی پلیس و جدیتش در درستکاری و عدم عدول از مسیر قانونی در گزارش رفتار خشن همکارانش در برخورد با متهمان بازداشتی به رخ ما کشیده شده است. تنها چیزی که ما انتظارش را از او نداریم شلیک از پشت به رییس فاسدش (دادلی اسمیت) برای اجرای عدالت است. کاری که او با قاطعیت امکان انجامش را در مقابل این رییس رد کرده بود.

آنچه که در پایان درباره‌ی آن تردید نداریم این است که لوس‌آنجلس حتی اندکی به آن اتوپیای آرمانی انسان نزدیک نیست؛ پس اگر چنین است شاید دلیلی هم برای ماندن در آن وجود ندارد. بنابراین ترک این شهر و عزیمت باد وایت و لین براکن برای اقامت در آریزونا – جایی که لین براکن قبلاً آرزومندانه برای بازگشت به آن با باد وایت صحبت کرده بود – معقول به نظر می‌رسد؛ ترک جایی که همه آرزوی بودن در آن را دارند.