دم درخونه نشسته بودم که دیدم داره ازتوکوچه رد می شه. نگاهم که به نگاهش افتاد دلم لرزید . چه چشمای خوشگلی داشت . خجالت کشیدم و رفتم خونه . روی مبل نشستم و بهش فکر کردم . چند بار این حالت بهم دست داده بود اما جلوی حسم رو گرفته بودم .به یکی احتیاج داشتم که بهش عشق بورزم . دیگه نمی خواستم سربار ستاره باشم . درسته که واسم کم نذاشته بود و همه کارام رو می کرد اما من دنبال کس دیگه ی بودم . اون ایده آل من نبود . تازگیها هم احساس می کردم به زورکارهام روانجام می ده . فکر می کرد من نمی دونم که با یه پسر ارتباط داره . بارها شده بود که می دیدم با یکی ساعتها تلفنی صحبت می کنه و فکر می کنه من تو حیاطم . اما من از گوشه اتاق می دیدم که چه طور با اون غریبه گرم گرفته . راستش زیاد هم ناراحت نشدم .