روی صندلی همیشگی ام توی بار نشسته بودم . به لیوان شرابِ روی میز خیره شده بودم و به دختری نگاه می کردم که غمگین روی صندلی روبرویم در حال فکر کردن بود.غم زیبایی روی چهره اش نشسته بود.این اولین باری نبود که می دیدمش اما اولین بار بود که از دیدن چهره ی غمگین کسی احساس خوبی به من دست داده بود. خوشحال نبودم از اینکه او غمگین است.خوشحالیم از این بود که از دیدن این زیبایی محروم نشده بودم.همیشه دیدن غمگینی آدمها برایم جذاب بود.اما این بار حسم فرق می کرد.شاید به خاطر چهره ی زیبایش بود.برق چشمانش از اشک بود.با لبهایی نیمه باز.سرخ ِ سرخ.