بهار رسيده  و جشن ميگيرند
پرندگان بازگشتش را با ترانه اي شاد،
و زمزمه چشمه ها به نرمي
با نسيم صبا نوازش داده ميشوند

رعد و برق، كه نويد بهار ميدهند،
پوشش سياه شان را روي آسمان ميريزند.
سپس آرام ميگيرند و پرندگان
بازميگردند و از نو آهنگ دلفریبشان را ميخوانند.
سپس روي چمنزار خرم گلها
با شاخه هاي پربرگ، خش خش بالا ميگيرد

گله بز با سگ وفادار در كنارش ميخوابد
همراه با صداي شاد نی لبان روستايی
حوری و چوپان عاشقانه در بام
بهار درخشان ميرقصند

در تب تابستان
– فصلی که پر و پیکرش را سوزانیده اند
اشعه تب آلود خورشید
زمانی که سستی حاکم است بر انسان و فوج پرندگان نیز
و انعکاس آواز نغمه پرداز فاخته
محشری در دل جنگل ها به پا ساخته
بگوش می رسد چهچه سهره ها
و باز می گردند خیل کبوترها
و می تپد به آرامی قلب نازنین نسیم
اما ناگهان
باد شمالی
می طوفد با خشم
می کوبد به هم
آرامش نسیم را
چوپان- نظر افکنده بر بیکران اسمان
وحشت زده، نگران از رسیدن طوفان،
فرو می بارد خون دل از دیدگان.

بره هایش ، ماتم زده، آن چنانند که گویی
آرزوی استراحت
پژمرده، مرده در تنگ دلشان…
و چوپان بیمناک از عصیان رعدها
و خرمن کوب های رخشان
رسیده به لب جانش از هجوم زنبورها …

آه که وحشت او چه زود باور می شود :
رعد و برق با طوفان تگرگی کوبنده
می طوفد به خرمن
بساط زمان را برهم می کوبد
و درخت های تنومند را از ریشه می روبد …

اکنون، با جشن خرمن برداری
فرزندان روستا
سرمست و نغمه سرایان
بار آوری محصولشان را
گرامی می داند…
و گروهی از آن ها
مست شراب سکر آور
پایان خط شادی های خود را
به خواب می سپارند …

هوای لطیف
– در اوج لطافت شاعرانه و روح انگیز –
دور می کند روستاییان را از رقص ، از آواز
و همه – سرمست می نیم خزانی –
می روند به خوابی طولانی و دیوه نواز …

در سپیده دمان
–          هنگامی که خورشید دامن می کشد از آسمان
همه شکارچیان- با کرناها، اسب ها، و سگ های شکاریشان
–          می روند تا بیابند تک شکاری را
که سرنوشت قرار داده بر سر راهشان …
ناگهان گوزنی می بینند از دور
اوج می گیرد صداهای هول انگیز ناهنجار
گوزن- وحشت زده زا طوفان صداها
د رحال فرار
هدف قرار می گیرد
پناه می برد به غار
ودر قلب تار غار
خسته و نزار درهم شکسته می میرد…

رسیده زمان پرسه زدنها
لرزان، در پهنه برف آلود خیابانها ،
سرمازده تا به مغز استخوان،
با پاهای بی جان
محتاط، دویدن
با بهم خوردن دندانها
پی کرده تا سر حد مرگ
نشستن.

سرخوش و سرمست به آتش پناه بردن
هنگامی که دیگران
غرق اند در سیل قطرات باران.

با احتیاط راه رفتن، از ترس افتادن
در بسط یخ ها چهار نعل را
ناگهان به استخر یخزده لغزیدن
بلند شدن و به رفتن  ادامه دادن و تاختن
در شکاف تصادفی یخها، غرق شدن
به آواز جنگ بادهای سموم و شمالی
از آن سوی دروازه های آهنین
شنیدن،
چنین است زمستان
و چه ارزنده است : انتظار کشیدن برای رسیدن فصل زمستان…



مطالب مرتبط