داستان Beloved که با ترجمه‌های متعددی در زبان فارسی شناخته می‌شود از مظاهر رئالیسم جادویی در ادبیات آمریکا شناخته می‌شود.
این داستان را می‌توان شاخص‌ترین اثر ادبیات سیاهان در آمریکای دهه هشتاد به حساب آورد. درست همزمان با دوره‌ای که گابریل گارسیا مارکز با صد سال تنهایی رئالیسم جادویی را در ادبیات آمریکای جنوبی و به شکلی جهانی عرضه می‌کرد این اثر هم جای خود را در ادبیات آمریکا یافت.
داستان متعلق به ادبیات سیاهان و دوران مهاجرت بزرگ است، مادری در اثر فقر و نگرانی در تواناییش برای بزرگ کردن فرزند او را می‌کشد. تا اینجا داستان وجوه تاریخی و جامعه شناسانه دارد.
داستان در این مرحله ابعاد سوسیالیستی و نژادمحور برده‌داری و وضعیت سیاهان پس از برده‌داری را به بوته نقد می‌گذارد. وضع بد اقتصادی در دوران مهاجرت بزرگ مادری را مجبور می‌کند که فرزندی را بکشد.
در اینجا یک چالش شکل می‌گیرد، محوریت این چالش بر تقابل دو غریزه بنیادین آدمی استوار است. یک سو غریزه مادرانگی قرار دارد و سوی دیگر غریزه بقا. اگر به نام داستان نگاه کنیم در می‌یابیم که غریزه مادری برای پروتاگانیست بسیار پر رنگ است و آنکه کشته می‌شود به نوعی دلبند وی یا محبوبه‌اش است.
تمامی داستان پاسخ به چند سوال است؟ آیا آوردن کسی به این دنیا اقدام صحیحی است؟ آیا نگه داشتن وی در این دنیا صحیح است؟ یا مهم‌ترین سوال، آیا ما این اختیار را داریم که کسی را از دنیا حذف کنیم؟
در اینجا مادر به تجربیات پیشین خودش نگاه می‌کند، به آنچه که او در زندگیش تجربه کرده است، او زندگی سختی داشته است. آیا آوردن کسی به دنیایی که خودمان پیشتر تجربه‌اش کرده‌ایم کار صحیحی است؟ در پایان این چالش اخلاقی، فلفسی و غریزی مادر تصمیم به حذف فرزندش می‌گیرد.
پس از گذر زمان، تثبیت و بهبود زندگی معیشتی فرد دیگر غریزه بقای او کمرنگ می‌شود، اینجا غریزه مادرانگی شدت و قدرت بیشتری می‌یابد. حالا او با چالش دیگری روبرو است. او اگر فرصت زندگی به فرزندش می‌داد اکنون او هم خوشبخت می‌بود، یا به بیان ساده‌تر او حق یک زندگی همراه با خوشبختی را از وی نگرفته است؟
سوال مهم‌تری نیز وجود دارد، آیا او در تصمیمی که گرفت عجله نکرده بود؟ این سوالات برای او عذاب وجدان به همراه دارد و عذاب وجدان یعنی حس همیشگی گناه.
گناه زن تجسمی عینی می‌یابد و اینجا حال و هوای داستان به رئالیسم جادویی تغییر وضعیت می‌یابد. رئالیسم جادویی داستانی است که بر بستر واقعیت بنا می‌شود، اما در داخل این بستر عناصری خارج از این جهان وارد می‌شوند و به چشم می‌خورند.
در اینجا روح فرزند کشته شده در داستان حاضر می‌شود. این روح تجلی تمام غرایز او است. از یک سو نماینده پشیمانی وی است و از یک سو عذاب وجدان یا کیفریست برای گناهی که انجام داده است.
در واقع در اینجا داستان این پیام را می‌دهد که آدمی را گریزی از گناه انجام داده‌اش نیست و این گناه دیر یا زود در جای جای زندگیش خودش را نشان می‌دهد.
حضور این روح در واقع خوشبختی دائمی را از وی می‌گیرد، ما در اینجا در می‌یابیم که ثمره گناه خودش را در داخل خانه یا هر جای دیگری نشان می‌دهد. به بیان دیگر ثروت نمی‌تواند عاملی شود تا گناه و نمود آن پنهان و فراموش شود.
در اینجا شخصیت اصلی داستان از یک بدبختی مادی به یک بدبختی معنوی می‌رسد که راهی برای گریز از آن نیست. در این هنگام است که نگون بختی اصلی برای وی مشخص می‌گردد.
اینجا نویسنده پاسخ این سوال را می‌دهد. آیا نگاه داشتن کسی در این دنیا صحیح است؟ آیا انسان این اختیار را دارد که حق زندگی را از کسی بگیرد؟ و از دیدگاه نویسنده جواب نه است. با هر توجیهی حتی با دلسوزی‌های مادرانه هم سلب زندگی کردن از کسی گناهی بزرگ است.
و این گناه بزرگ خود را در هر شرایطی وارد زندگی فرد می‌کند و پشیمانی او ازلی و ابدی است. این حضور نشانگر آن است که عذاب وجدان گناه همیشه و در هر جایی همراه فرد است، و داشتن حس گناه نگون بختی بزرگتری از فقر را به یادگار می‌گذارد.