ماکس ارنست را بیش از هر چیزی برای نقاشی‌های دادائیسم می‌شناسند. دادائیسم‌ای که زاییده رنج‌های جامعه پس از جنگ جهانی بوده است اگرچه ارنست به سورئالیسم علاقه‌مند بوده اما آثارش جنبه‌های دادائیسم بیشتری را با خود یدک می‌کشد. این نقاش آلمانی از پیشگامان دادا و سورئالیسم است که در طول هشت دهه زندگی آثار بسیار جالب توجه و درخشانی از خود به‌جای گذاشته است. ارنست که بسیار تحت تاثیر فضای جنگ و شرایط پس از آن بوده است، بارها و بارها به این سوژه نیز بسیار علاقه نشان داده. یکی از برجسته‌ترین آثار این چنینی او تابلوی اروپا بعد از باران دوم است. این تابلو را که به نوعی تجربه شخصی و تصویر انتزاعی ارنست از جنگ می‌دانند در سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۳ کشیده شده است. در اولین نگاه به این اثر آنچه که واقعاً جالب توجه است هرج و مرج، ویرانی، نابودی گسترده، پیچیدگی‌های غیر قابل دریافت و آشوب است. این کلی‌ترین تصویر ارنست از فضای جنگ است: منظره ویران و ویران کننده. ارنست که بار دیگر نشان داده که به تسلط همراه با خشونت طبیعت معتقد است، باور دارد پس از ویرانی‌ها و خرابی هایی که بشریت به بار می‌آورد نهایتا طبیعت است که کنترل اوضاع را به دست می‌گیرد، این کنترل اما با خشونت‌های بسیاری همراه است. ارنست که در به‌هم آمیختن جامعه مدنی و زندگی شهری با قهر طبیعت بسیار متبحر است در این اثر نیز همین نکته را مد نظر قرار داده است. در این اثر منظره‌ای پیش روی ماست که آمیزه‌ای از مصنوعات زندگی مدرن انسانی و طبیعت است. طبیعتی که بسیار مسلط می‌تواند به ساخته‌های انسانی نفوذ کند و همه چیز را تحت رسوخ خود بگیرد. این اثر در تصویر خود کاملا انتزاعی است و جزئیات آن کاملاً ذهنی و درهم ترسیم شده‌اند. انتزاعی بودن اثر باعث می‌شود تا این تابلو به آثار سورئالیستی شبیه باشد. برج‌هایی از اندام‌ها و اسکلت‌ها، پشته‌هایی از آدم‌هایی که بر روی هم افتاده‌اند احجام استخوان مانند که همچون سازه‌های بشری روی هم قرار گرفتند که همگی مانند آن است که مدرنیت بشر امروز بر روی کشته‌های انسانی بنا شده که در اثر جنگ ویرانی‌ها را به بار آورده‌اند. در میانه تصویر انسانی با چهره‌ای از حیوان دیده می‌شود ارنست که پیش‌تر از این نیز از این الگوها استفاده کرده است در این اثر پیچیده نیز این کار را تکرار می‌کند. به نظر این شخصیت می‌تواند پیشوای ارتش طبیعت باشد که این هجوم بی‌رحمانه را هدایت می‌کند. او مانند فاتحی است که بر برج نگاه می‌کند. برج زرد می‌تواند نمادی از امید انسان برای نجات باشد و این قهر طبیعت است که در پاسخ به جنایات انسانی به تنها قلعه باقیمانده می‌نگرد. در کنار این کاراکتر زنی را می‌بینیم که او هم به کوه زرد خیره است. اما به نظر او نگاه متفاوتی دارد و در فکر باقی ماندن و نجات آخرین روزنه‌های امید است، هرچند که خود او نیز مسخ شده شخصیت نیمه حیوان انسان کناری به نظر می‌رسد. آنچه که در این اثر مشخص است فلاش‌بک مارکس به ویرانگری‌های کشیده شده در آثار کلاسیک است. این تصویر تمثیلی از نابودی اروپا و تمدن آن در اثر جنگ است. آنگاه که جنگ به عنوان عنصری مخرب چهره واقعی بشریت را رو کند، جیزی جز هرج و مرج و آشوب و رویاهای رعب‌آور از تمدن باشکوه اروپای مدرن باقی نخواهد ماند.