سینما یعنی تخیل؛ سینما یعنی نوازش تخیل؛ سینما یعنی سرگرمی؛ سینما یعنی تماشای خطر و ریسک بدون آنکه آسیبی متوجه تماشاچی باشد؛ سینما یعنی انگیزه‌ی اندیشیدن؛ سینما یعنی ایستادن و دوباره اندیشیدن درباره‌ی موضوعاتی که غالباً سریع از کنارشان می‌گذریم؛ و شاید سینما یعنی زندگی در دنیاهای موازی. به این لیست می‌توان تعابیری دیگری نیز افزود اما عجیب آن است که فیلم «داستان عامه‌پسند» (Pulp Fiction) سرآمد هر یک از این جنبه‌هاست. با اشاره به معنی لغوی pulp در دیکشنری، در ابتدای فیلم کارگردان (کوئنتین تارانتینو) تلاش می‌کند تا دو نکته را به ما نشان دهد. اول اینکه ظاهراً قرار نیست با روایت عجیبی روبرو باشیم و ماجرا احتمالاً داستان سرگرم کننده‌ای است که پاپکرن به دست بدون فشار خاصی به مغز قرار است از آن لذت ببریم. نکته دوم که شاید تا حدی در تناقض با اولی باشد این است که رجوع به لغت‌نامه، استعاره‌ای از نوعی موشکافی و برخورد ریشه‌ای با مفاهیم پیرامون ما و زندگی روزمره‌مان خبر می‌دهد؛ دو نکته‌ای که تقریباْ تا انتها فیلم با آن مواجه هستیم.
زبان فیلم، زبان خاص و ویژه‌ی تارانتینو است که با مقدار زیادی خشونت، اسلحه و خونریزی همراه می‌باشد. گفته می‌شود که مفاهیم مختلف را می‌توان با زبان/ظاهرهای مختلف بیان نمود. اما در مورد دغدغه‌های تارانتینو شاید چنین شیوه و بیان پرخشونتی لازم باشد؛ آیا اصولاً ماساژ پای جنس مخالف می‌تواند به معنای دست‌درازی با قصد و غرض خاصی باشد و آیا در این کنش از خطوط قرمزی عبور شده است؟ در دیالوگ‌های فیلم با تعداد بی‌شماری از سؤالات نسبتاً بی‌ربط با موضوع فیلم روبرو هستیم که از بحث درباره فرهنگ روزمره اروپا شروع می‌شود و ممکن است تا دلایل نخوردن گوشت خوک کشیده شود. نکته این است که در فیلم درباره همه چیز با جزییات بحث می‌شود.
در فیلم با گروه‌های مختلف تبهکاری، از سارقان مسلح تا گروه‌های خلافکار حرفه‌ای سازمان یافته روبرو هستیم. اما تمام این افراد و گروه‌ها بر خلاف دنیای واقعی در یک نکته اشتراک دارند و آن این است که همه پرسشگر هستند. پرسشگری و میل به کشف چیستی جهان هستی و جنبه‌های مختلف آن از ارکان اصلی حرفه فیلسوفان است. تارانتینو مخاطب را با پرسش‌های شخصیت‌ها همراه می‌کند و بی‌آنکه پاسخی روشن ارائه شود و یا نسخه‌ای پیچیده شود ما را ناخودآگاه وادار به تفکر درباره‌ی موضوعات به ظاهر ساده زندگی می‌کند. البته ما با این سؤالات بی‌وقفه بمباران نمی‌شویم و لحظاتی با موسیقی‌های مورد علاقه تارانتینو همراه می‌شویم تا پس از اندک استراحتی، موضوع جدیدی گشوده شود.
اکثر پرسشگری‌ها توسط دو شخصیت اصلی فیلم یعنی وینسنت وگا (جان تراولتا) و جولز وینفیلد (ساموئل ال جکسن) به طور ادامه‌دار به پیش رانده می‌شوند. این زوج تبهکار تحت امر مارسلاس والس (وینگ رامز)، آنقدر در کارشان، قتل و جنایت، خبره هستند که حتی در لحظات قبل از کشتن گروهی که ظاهراً به رییسشان خیانت کرده‌اند هیچگونه هیجان و یا استرسی ندارند و بحث اصلی آنها پیش از ورود به منزل آنها صرفاً درباره وقایع مربوط به همسر مارسلاس والس یعنی میا (اما ترومن) است. همانطور که ممکن است بعد از سالها تکرار و تجربه، افعال عملی مانند رانندگی ملکه ذهن شود که دیگر به تک‌تک حرکات آن نیندیشیم، آدمکشی به کاری عادی و بی‌استرس برای وینسنت وگا و جولز وینفیلد بدل شده است.
درباره جنبه‌های مختلف این فیلم می‌توان ساعت‌ها صحبت کرد و آن را از زوایای مختلف مورد واکاوی قرار داد اما نمی‌توان از موضوع تدوین و بازی با تقدم و تأخر وقایع فیلم سخن نگفت. فیلم متشکل از چند روایت موازی حول شخصیت‌های اصلی می‌باشد. هر یک از روایت‌ها در مقاطع زمانی مختلف ادامه یافته‌اند و در عین حال با یکدیگر مرتبط هستند. تارانتینو از نشانه‌های پررنگی مانند لباس‌های مضحک وینسنت وگا و جولز وینفیلد بعد از تمیز کردن ماشینشان برای کمک به ذهن ما استفاده می‌کند تا توالی زمانی و ارتباط وقایع را قابل درک نماید. هنگامی که وینسنت وگا وارد اتاقی می‌شود که در آن مارسلاس والس خشمگین از عدم پایبندی بوچ به تعهدش در مسابقه بوکس است، همسرش (میا) به وینسنت وگا می‌گوید که فرصت نشد تا از او بابت شبی که با هم بوده‌اند تشکر کند و ما متوجه می‌شویم که ماجراهای استرس‌آمیز آن شب (بین وینسنت و میا)، پیش از مسابقه بوکس رخ داده است.
نهایتاً اینکه ماجرایی که جولز از آن تحت عنوان معجزه یاد می‌کند، عبور گلوله‌ها بدون برخورد با آنها، باعث می‌شود تا اصطلاحاً دست از جرم و جنایت بردارد؛ البته با این کار وینسنت نیز تنها می‌شود. شاید بتوان تعبیر کرد که همین تنها شدن بود که موجب شد تا وینسنت کشته شود و در عین حال بوچ با خوش‌شانسی ساعت به ارث رسیده از پدرش را به سلامت پیدا کند. بوچ پس از آن ماجرای عجیب در سمساری با توافق یا به نوعی دستور مارسلاس والس شهر را به همراه دوست‌دخترش ترک می‌کند. جیمی (کوئنتین تارانتینو) با آن قهوه مرغوبش از خطر طلاق همسرش به کمک وینستون ولف (هاروی کیتل) رهانیده می‌شود. پامپکین پس از آن مشاجره با جولز و گرفتار آمدن در دست او، با کیسه‌ای پر از کیف پول به همراه دوست‌دخترش از رستوران خارج می‌شوند. اما تا انتهای فیلم متوجه نمی‌شویم که در داخل کیف چه بوده و تشعشع نوری که از آن بیرون می‌زد تنها چیزیست که نصیبمان می‌شود.