کت و شلوار سیاهش را پوشید . چمدانش را برداشت و به سمت در حرکت کرد . قبل از اینکه چراغ را خاموش کند بار دیگر خانه اش را وارسی کرد تا مطمئن شود چیزی را فراموش نکرده است .تمام وسائل مورد نیازش را برداشته بود . شیر گاز و آب را هم بسته بود .با خود گفت “همه چیز آماده است” . چراغ راکه خاموش کرد ، دستش را داخل جیب کت اش کرد و بعد از لمس بلیط قطار مطمئن شد که آن را برداشته . در را از پشت قفل کرد و از آپارتمان خارج شد . به ساعت طلایش نگاهی انداخت . یک ساعت بیشتر فرصت نبود . منتظر ماند تا تاکسی از راه برسد .