برگشتم…
انگار تازه شروع شده…
اصلا مسافرت نبود.یه مکاشفه درونی بود.شایدم بشه اسم اش رو مسافرت گذاشت.از خود به خود ، بی خود!
با کلی سوال و جواب تو مغزم.
دوباره احساس کردم با یه کتاب خوب میشه روح آدم تازه بشه.
کتاب ” درمان شوپنهاور ” از اروین یالوم.یک روان درمانگر اگزیستانسیالیست .
کتاب صوتیش رو گوش کردم و میتونم بگم یکی از اون کتابایی بود که تاثیر زیادی رو من گذاشت.
کلی سوال تو سرم هست…
کانت و دکارت میگن : چون درک ما از هستی ، از فیلتر احساسات ما(زمان،مکان،خاطرات،تجربه ها و …) رد میشه ، پس چیزی که ما به عنوان ” واقعیت” درک میکنیم ، نمیتونه واقعیت محض باشه.توهمه.
شوپنهاور میگه : درسته.در عوض ما دنیای درون خودمون رو میتونیم به صورت کامل درک کنیم.بدون محدودیت.این میشه واقعیت درونی ما.
فروید میگه : درست نیست!ضمیر ناخودآگاه ما میتونه بهمون دروغ بگه.میتونه ما رو گول بزنه.ذهن ما علاوه بر فراموش کردن اتفاقات و خاطرات ، میتونه اونها رو تحریف هم بکنه.چرا؟ برای محافظت از ما.
داروین میگه : این محافظت در راستای تکامله.ما برای بهتر شدن به صورت ناخودآگاه تغییر میکنیم.همه چیزمون.حتی اگه خودمون نخوایم!
اسپینوزا میگه : همه ی هستی تجلی یک نیروی بزرگتره و هر چیزی که رخ میده ، ضرورتا باید انجام بشه.همه چیز به هم وابسته ست و همه چیز یک چیز است.
ترسناک نیست؟ ناخودآگاه ما بر چه اساسی تکامل پیدا میکنه؟فقط تطبیق با محیط؟پس چرا همه ی انسانها از نظر کلی مثل هم ان؟اصلا مگه اونها هدف رو میدونن که بخوان در اون راستا حرکت کنن؟هدف چیه؟ فقط بقا؟سلولهای سرطانی ما هم دنبال بقا هستند و به دستش میارن.یعنی وجود ما از هم گسسته ست؟
نمی دونم …
شوپنهاور میگه : وقتی به ریزه کاری های زندگی مینگریم ، همه چیز چقدر مضحک به نظر می آید.مثل قطره آبی که زیر میکروسکپ بگذاریم:یک قطره واحد مملو است از موجودات ذره بینی تک یاخته ای.چقدر به جنب و جوش مشتاقانه این موجودات و ستیزشان با یکدیگر میخندیم.این فعالیت وحشتناک چه آنجا و چه در مدت زمان کوتاه زندگی بشری ، وضعیتی مضحک پدید می آورد.
هر کدوم از نوشته های اول هر فصل ، یک عمر نیاز داره برای فکر کردن ، درک کردن و عملی کردن.
ممنونم شوپنهاور،ممنونم یالوم.ممنونم فیلیپ.ممنونم از کسی که بهم این کتابو معرفی کرد،ممنونم از کسی که باعث شد این کتاب بهم معرفی بشه و ممنونم از کسی که این رو صوتیش کرد.