ستینگ داستان دکتر فاوست در جامعه اشرافی قرون وسطای اروپا می‌گذرد. اتمسفر داستان فضایی وهم آلود و هول‌انگیز را ترسیم می‌کند، چنین ترسیمی برای این است که حضور دائمی مسیری بیراهه پیش چشمان مخاطب به وجود آید.
گناه مسلط‌‌ترین عنصر داستان است، تمامی گره‌ها و اپیفنی‌های داستان به واسطه همین مفهوم گناه است. اما گناه چگونه تعریف می‌شود؟ گناه زمانی است که دکتر فاستوس خارج از مسیر متعارف مهارتی به دست می‌آورد. این دست آورد از نگاه نمایش و نمایشنامه گناه است.
“لوسیفر” عنصر شیطانی داستان است، این شیطانی بودن در آغاز مبهم است اما پس از گذر مدتی آشکار می‌گردد. در اینجا یک دو قطبی مذهبی شکل می‌گیرد، شیطان و خدا دو سوی این دو قطبی هستند و فاوست با نزدیک شدن به سوی شر، به سوی شیطانی این دو قطبی، خود به خود خودش را به عنوان شخصیتی آنتی پاتیک و مهم‌تر از آن آنتاگونیست معرفی می‌کند.
سوی دیگر گناه، سوی رستگاری است. برای رستگاری و بنا بر باورهای مسیحی فرد گناهکار، فردی که با لوسیفر هم پیمان شده است فرصت دارد تا با بازگشت از مسیری که رفته خودش را اصلاح کند و از مسیر تباهی نجات پیدا کند.
گره‌گشایی داستان زمانی رخ می‌دهد که فرصت نزدیکی به خدا و دوری یا نجات از لوسیفر پیش روی دکتر فاستوس قرار می‌گیرد. در پرده دوم داستان ما پیرمردی را می‌بینیم که در واقع آمده است تا برای او این کار را انجام دهد.
از این حیث می‌توان او را نمادی از اصلاح و هدایت دانست.
داستان فاوست داستانیست که بسیار از واقعیت فاصله می‌گیرد، این به آن معنی است که داستان به هیچ عنوان داستان رئالی نیست. عناصر خیالی، فانتزی و خرق عادت به صورت پرشماری در داستان دیده می‌شوند.
از این حیث شاید بتوان فاوست را داستانی تخیلی نامید، این عناصر خرق عادت را می‌توان فرشته‌ها، شیاطین و عنصر بسیار پیچیده و گره‌افکن جادو دانست. جادو از طریق طلسم‌ها وارد داستان می‌شود، ارواح در داستان حضور دارند و اژدها ها در داستان به چشم می‌خورند.
چنین عناصری داستان را تهی از اتمسفری رئالیستی و منطقی می‌کنند، توانایی اظهار شیاطین قدرتی ماوراطبیعی است که گره‌هایی فراطبیعی در داستان ایجاد می‌کنند.
صحنه‌های نمایش صحنه‌هایی خون‌آلود هستند، خون در مرکز داستان جریان می‌یابد، خون نقشی نمادین در داستان دارد و به عنوان عنصری نمادین در داستان حضور دارد، فاوست بسیاری از امضاهایش را با خون انجام می‌دهد، در واقع این امر نشانه‌ای است از استحکام این پیمان و اینکه او عمیقا به چنین پیمانی پایبند است.
زمانی که فاوست اپیفنی برایش رخ می‌دهد و از راه رفته باز می‌گردد یا به بیان دیگر پشیمان است، او بخشی و بدنه‌ای از دانش را رد می‌کند. چنین دانشی وابسته به علوم قدما است. این تصمیمی که فاوست می‌گیرد در واقع نشانگر پشیمانی فاوست از مسیر رفته و اصلاح شخصیتی است که برای او رخ می‌دهد و سرگذشت او و فراز و فرودهایش را پس از یک خودفروختگی نشان می‌دهد.